پشت درياها شهری است...

انسان یا فرشته
نویسنده : مارال - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
 

تاحالا شده شاکی باشی؟ منظورم شاکی قضایی و  اثبات دعوی و این چیزا نیست.شکایت از شرایط و اوضاع زندگی مدنظرمه...  مسلما جوابت مثبته. خب خیلی عادی و بدیهی به نظر میاد، اصلا اقتضای ذات بشره که به این زودیا رضایت بده نیست... 

خیلی وقتها توان مقابله رو تو خودت حس میکنی و اینقدر تلاش و ایستادگی میکنی تا به رضایت دست پیدا کنی گاهی هم که خب ، متاسفانه کم میاری...! 

اما من میخوام ازت بپرسم تا حالا پیش اومده از انسان بودنت شاکی باشی؟!! میدونم که حداقل یک بار اینطور شدی مگر اینکه یا خیلی ایمان استواری داری و یا بیش از حد خوش و بی خیالی...

شده آرزو کنی کاش یک فرشته بودی و مهر انسانیت رو پیشونیت نداشتی اون وقت دیگه اصلا بلد نبودی گناه کنی و خواه نخواه تا ابد پاک می موندی...

تا به حال هروقت ذهنم درگیرش شده یه جور خودمو قانع کردم . گاهی با پرسش ،گاهی کتاب و...

این سوال که انسان بودن رو ترجیح میدی یا فرشته بودن، عمق معنایی زیادی داره و من به هیچ عنوان قصد ایجاد شبهه در ذهنت رو ندارم فقط دوس دارم بدونم استدلال تو چیه؟ این هم نوعی کمکه و هم تبادل نظر...

منتظر پاسخت هستم... 


 
comment نظرات ()

 
برای بی خبرم (حامد بهداد)
نویسنده : مارال - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦
 

نمی دونم وقت داری،حوصله داری،حسش هست،جونش هست،اوضاعت خوبه؟ اصلا میشه بیای اینو بخونی یا نه...! ایرادی نداره میخوای باش میخوای نباش ولی من مینویسم! میخوام از نو شروع کنم حتما نباید تو باشی که اینارو بخونی، شاید یکی دیگه (از تو بهتر؟؟!! نمی دونم...) باشه که اینارو بخونه ، نه !! بخونه و درکشون کنه...

 بیشتر ازت سوال دارم ! جوابشو داری که بهم بدی؟؟ میخوام بدونم کجایی؟ آره کجا.. تو دنیایی که واسه خودت ساختی؟ میخوای همون بی قرار مهیج و سرگردان رو به ترس باشی که قراره یک روز به آرامش برسه...؟پشت نقاب شهرتت قایم شدی و حاضر نیستی به اطرافت نیم نگاهی بندازی...شاید هم ماسک صورتت فقط یک ماسک نیست، یه دیواره.. یه دیوار که از تو و دنیای هنرمندانه ات حفاظت میکنه... به هرحال دوس دارم اینو بدونی "اون دیوار هرچی بوده و هست هنوز نتونسته مانع نفوذ احساسم به اون طرف بشه." کاش دیوار غرورت نبود یا اینکه بودو بیشتر از اینا توانایی داشت...کاش دنیات فقط به اندازه خودت و خواسته هات و اهداف هنری صرفت جا نداشت! البته دنیات اندازه افکارته آخه خودت ساختیش و حتما عهد کردی کسی رو توش جا ندی....

تا عمر دارم حق ندارم از هیچ چیز و هیچکس بخاطر این دلخوری ها، این احساسات یک طرفه شاکی باشم!! شاید باید به قول شما هنرمندها کلیشه ای رفتار کنم و به سرنوشت و تقدیر و هرچیز دیگه ای که اینجور موقع ها نفرین میکنن گلایه کنم... نمیتونم محکومت کنم به گناه ندونستن از افکارم بیرونت کنم ! آخه تو که از هیچ چیز خبر نداری، تو داری زندگیتو میکنی، موفقی یا حداقل پله هاشو یکی یکی... چه بهتر ! معلومه که آرزوی منم دقیقا همینه.   میدونم هیچوقت نه امکان روبرو شدن باهات رو دارم و نه تواناییشو...! ولی با دلم که میتونم کنار بیام ، اونکه دیگه اختیارش با خودمه... پس نمیخوام احساساتشو نادیده بگیرم ! اصلا همه اینارو واسه دل خودم نوشتم چون تو نیستی ، چون تو بی خبری ، چون درگیر زندگیت هستی همون زندگی که فرسنگها از منو دنیام فاصله داره و من ایمان دارم که این فاصله ابدیه...

ته تهش که میدونم "برای تو نوشتم ، برای تو که عین ماه می مونی و پنج تا خورشید تو دستات داری اصلا میدونی چیه !!                   

 

هیچی ، بی خیال...     


 
comment نظرات ()

 
تله موش
نویسنده : مارال - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

موش با وحشت از خانه مزرعه دار بیرون پرید وپیش مرغ رفت و گفت:فهمیدی؟! مزرعه دار تله موش جدید خریده! مرغ سری تکان داد و گفت:خب چرا به من میگویی؟ به من چه ربطی داره؟! موش آهی کشید و به سمت گوسفند به راه افتاد . وقتی خبر خرید تله موش را به گوسفند گفت،گوسفند خنده ای کرد و گفت:خب چرا اینرا به من میگویی؟! گوسفندها که در تله موش گیر نمی افتند.موش ناراحت از او جدا شد و پیش گاو رفت. وقتی خبر را به گاو داد ، گاو پوزخندی زد و گفت: خجالت نمیکشی به من با این هیکل خبر خریده شدن تله موش میدهی؟! موش از اینکه هیچ کس حتی با او همدردی هم نکرده بود ، خیلی غمگین شد اما چیزی نگفت و به سمت لانه اش راه افتاد.

نیمه شب بود که با صدای تق تله موش ، اهالی خانه از خواب پریدند. زن مزرعه دار بی خبر از همه جا خواست موش را از تله بیرون بیاورد که... مار سمی ای که درون تله گیر افتاده بود دستش را گزید. در نتیجه ی این گزیدگی، زن به سختی مریض شد. همسایه که به دیدنش آمده بود، گفت بهتر است برای اینکه زودتر خوب شود ، مرغشان را بکشند و سوپی مفصل با آن تهیه کنند. مزرعه دار این کار را کرد و مرغ را کشت اما زن بهتر نشد. اقوام و دوستان از دور و نزدیک برای عیادت به دیدنش آمدند، مزرعه دار برای پذیرایی مجبور شد گوسفند را بکشد. بعد از چند هفته زن در نتیجه بیماری درگذشت. مزرعه دار برای پذیرایی از کسانی که برای تشییع جنازه آمده بودند گاو را هم کشت.

حالا یک ماه از خرید تله موش می گذشت و موش هنوز سالم در لانه اش زندگی میکرد اما ، نه مرغ ، نه گوسفند و نه گاو ، هیچ کدام نبودند...!


 
comment نظرات ()

 
او دیگر نیست...
نویسنده : مارال - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
 

 

امروز آخرین برگ تقویم دیواری ام بر زمین افتاد. امروز آخرین برگ آخرین تقویم دیواری ام بر زمین افتاد.

پس از این هیچ تقویمی را به سینه ی سیاه اتاقم نخواهم سپرد...! چه فرقی میکند یک قرن گذشته باشد یا یک ثانیه.... مهم این است که او دیگر نیست ، او یک خاطره شده است یک خاطره ی تلخ ! و شاید هیچ وقت....

شاید هیچ، وقت نشد که هنگام رفتنت نظاره گر قدمهای سنگین ولی پر اراده ات شوم ! اصلا هرچه فکر میکنم به یاد نمیاورم لحظه ی رفتنت را !! شاید رفته بودی وقتی هنوز خیال میکردم....!!

و امروز به این می اندیشم که چه حیف بودند برگ های تقویمی که در انتظار بازگشتت پرپر شدند، از اولین برگ تا.... !

نشانی ات را از اقاقی پرسیدم پژمرد، دشت را قسم دادم روی برگرداند، برای ساحل ضجه زدم موج کوبید، کویر را صدا زدم گریخت...

امیدوارم بازنگردی ! اینجا چشم انتظاری نیست ! بی تو به این حال افتاده ام....

افلاکیان کهکشان را جستجو کنید گمشده ام را در این کره ی خاکی نیافتم...!!


 
comment نظرات ()

 
پشت درياها شهری است...
نویسنده : مارال - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۸
 

                             تا اونجا که به یاد دارم اول یا دوم راهنمایی بودم که این شعر زیبای و پر معنای سهراب روبرای اولین بار شنیدم. از همون زمان بود که کم کم ذهنم شروع کرد به تصویرسازی و خیال پردازی در مورد دنیایی رویایی که یقین داشتم روزی آنرا پشت دریاها خواهم یافت....

این افکار همین طور ادامه داشت و دارد. حتی الان هم گاهی به دنیای قشنگی که اون طرف زمان و مکانه می اندیشم.

اما در هر سنی این شهر برایم شکل و ویژگی های گوناگونی داشت. گاه دنیایی بود پر از دشت های وسیع شقایق ، جنگل هایی سرشار از درختان سپیدار و رودهایی خروشان با آوایی سهمگین اما دلنشین... گاه آنرا جهان فرشتگان زلال و آسمانی می دانستم. گاه ....

اکنون این شهر را بهشت برین وعده داده شده از سوی پروردگارم می پندارم که جایگاه نیکان و صالحان و اقامتگاه همه ی خوبی ها، زیبایی ها و مهربونی هاست.

من پشت دریاها رو باور دارم و روزی قایقم را خواهم ساخت و این خاک غریب را با تمام ناملایمتی ها و بی عدالتی هایش ترک خواهم کرد.....                                  به امید آنروز.....                                 


 
comment نظرات ()

 
دلتنگی های شبانه
نویسنده : مارال - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦
 

هر وقت دلم برای پروردگارم تنگ میشه با خودم میگم : چرا خدا موبایل نداره تا بهش مسیج بزنم یا حداقل کاش آی دی داشت تا براش آف بزارم و گاهی هم قرار بزاریم و با هم آن بشیم. اصلا اینا نه !! کاش میشد تلفنی  باهاش  حرف بزنم و از آرزوم ، اهدافم ، از دلتنگی هام و از زندگیم براش بگم. اون وقت باهام همدردی می کرد و آرومم می کرد و دیگه هیچ غم و غصه ای تو دلم جا نداشت.....

وقتی که تو جاده های ذهنم جلو تر میرم یک دفعه به خودم میام و می بینم افکار بچگانه ای داره میدون مغزمو دور میزنه و قصد داره وارد ورود ممنوع بشه !! چرا که میدونم خدا جونم همه جا هست ، اطمینان دارم که از رگ گردن بهم نزدیکتره. چون بارها و بارها وجود جاویدش رو با تمام وجود حس کرده ام .

خدایا منو ببخش! دلتنگی های بیش از حد منو وادار به این افکار کرد به خاطرشون شرمنده ام قول میدم بیشتر باورت کنم تا دیگه ....                                         کمکم کن، باشه؟؟؟؟


 
comment نظرات ()

 
با ياد خالق عشق و محبت
نویسنده : مارال - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب...

                             پشت دریاها شهری است...

با یاری خدای مهربون و به کمک شما دوستان این وبلاگ را راه اندازی کردم تا پرونده های خاک گرفته ی دلمان را از بایگانی وجود بیرون کشیده و آرشیو جدیدی بسازیم.

دوستان و یاران٬ شروع هر کاری کم و کاستی هایی دارد و مطمئنا ابن وبلاگ هم ضعف هایی خواهد داشت که امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان برطرف شوند. 


 
comment نظرات ()

 
کوتاه و خواندنی
نویسنده : مارال - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
 

از این به بعد بخشی برای جملات کوتاه و پند آموز اختصاص پیدا میکنه. هر دفعه 5 تا جمله براتون مینویسم که هر کدوم ممکنه مضمون های متفاوت داشته باشه. لازم به ذکر است که این جملات رو از کتب و نشریات گوناگون جمع آوری کرده ام ٬ منتظر جملات کوتاه و خواندنی شما هستم :

 

 

متفکرسقوط سیب برای ذهن های رسوب کرده حادثه نیست تا اندیشه نیوتن بالا نرفت سقوط سیب معنا نیافت.

 

متفکرکتاب خوب را باید چند بار خواند،چند بار گفت و همیشه عمل کرد. 

 

متفکرگذشته را نمیتوان تغییر داد ولی میتوان آنرا رها کرد.

 

متفکرمهم نیست که چقدر آرام حرکت میکنید،همین قدر که توقف ندارید کافیست.

 

متفکرهرگز کلمه "نمیشود" را به کار نبرید زیرا کاربرد آن یعنی قبول آن.

 

                                      

                                                                                         

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : مارال - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
 

ممکنه داستان " مردی که تنها یک روز زندگی کرد " رو بارها شنیده و خونده باشین اما چون این قصه برام جذابه تصمیم گرفتم تو وبلاگ بزارمش. شایدم نخونده باشین خدا رو چه دیدی؟؟؟!!

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، فرشته سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت ، فرشته سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، فرشته سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت، باز هم فرشته سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ، این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت : بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابه لای هق هقش گفت : اما با یک روز.... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟

فرشته گفت : آن کسی که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خود گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ، بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی به دست نیاورد، اما.... اما در همان یک روز روی چمنها خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود.     


 
comment نظرات ()

 
هيچ ترتيبی و آدابی مجو...
نویسنده : مارال - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
 

در حال حاضر چی فکرتو مشغول کرده؟؟ اصلا این روزا دغدغه ات چیه؟؟

برام بنویسین که وقتی بیکارین به چی فکر میکنین؟؟!! چشم به راه درد و دلها تون هستم...


 
comment نظرات ()

 
درد و دل با معبود
نویسنده : مارال - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
 

خداوندا !

مرا با رحمت بی وسعت خودت ارزیابی کن٬ نه با دقتی که موی را از ماست می کشد! چرا که می دانم اگر رحمتت را به سویم روانه نکنی لایق عظیم ترین عذاب ها خواهم بود. پروردگارا ! من امیدی به آنچه که کرده ام ندارم٬ از توشه ای که تا به امروز برداشته ام ناراضی هستم و آن را ناکافی و شرم آور می دانم.... اما به تو٬ به رحمتت و بخشش وسیعت امید دارم. مرا دریاب٬ به من محبت کن٬ محبتی که شایسته ی خدایی توست نه محبتی که شایسته ی کردار من است

                                                 یا حق....


 
comment نظرات ()