بن بست

امروزم مث روزای دیگه از خواب بیدار شده بود و روبروی تلویزیون دراز کشیده بود داشت کانالها رو عوض میکرد که صدای تلفن بلند شد ، حدس زد مامانش باشه وقتی شماره رو نگاه کرد آشنا نبود...

_بله بفرمایید؟

_منزل اسماعیلی؟

_بله  امرتون !

_از مدرسه ی...تماس میگیرم شما سودابه هستی؟

_بله !!!

_دخترم نتایج امروز اومد شما تو آزمون ورودی مدرسه ی ... قبول شدی هرچی زودتر با والدینت مدرسه سربزن باشه؟

_جدی گفتین؟؟!! بله بله چشم ، مرسی خانوم ممنون خدافظ

سریع به مامانش زنگ زد و خبر داد.خیلی خیلی خوشال بود بلاخره شش ماه تلاشش واسه رفتن به یه دبیرستان خوب نتیجه داد. این آخریا قبل آزمون روزی 3-4 ساعت بیشتر نخوابیده بود دلش می خواست هرطور شده دبیرستانشو توی یه مدرسه عالی بگذرونه...

یک روز از شنیدن خبر خوش گذشته ، هیچکس فک نمیکرد شیرینی این خبر انقدر زود تلخ بشه اونم بااطلاع پیدا کردن از این مساله که برای ثبت نام توی مدرسه جدید باید 3 میلیون تومن پول جورکنن !!!

مادر غم بزرگی رو توی وجودش حس میکنه...دختربزرگش با هزار امید وآرزو از تموم توانش تو این راه مایه گذاشته بود اما حالا که نوبت نقش آفرینی مادر بود دستش خالی بود پوچ پوچ....کاش پدر بچه ها به این زودی از زندگی خداحافظی نکرده بود...

چند روز بعد مادر و دختر از ثبت نام برمیگشتند...

از یه مدرسه معمولی...

و در ذهن مادر این جمله ی دخترش بارها و بارها تکرار میشد : " این همه درس خوندم ، تو برام چیکار کردی مامان؟؟!"


/ 2 نظر / 18 بازدید
معصومه

خیلی خوب و عالی مثل همیشه اما چرا تلخ تمومش کردی؟

معصومه

به این متنت خیلی فک کردم دختر قصه ات به خاطر مامانش تلاش نکرده بوداااااااااااااااااااا,یه خورده بی انصافه دختره